برای من فرقی نمی کند که سالگرد عروجت را قمری حساب کنند یا شمسی. از همان
روزی که روی تاقچه های دور صحن حرم بانو تکیه داده بودم به دیوار و پیکرت را وارد
صحن کردند فهمیدم چه بر سرمان آمده است...
دو سال گذشته یا دو سال و بیست روز، نمی دانم! آن قدر می دانم که تمام این
روزها، هر بار که به قم آمدم، حسرت رکعت نمازی را خوردم که نخواندم به امامتت.
حسرت روزی که وقتی برابر درب مسجد رسیدم که سوار ماشین شده بودی و فقط از دور...
از دور...
حسرت یک بار نگاه، یک التماس دعا، یک رکعت نماز، یک بار شنیدن صدا و ... همه
این حسرت ها جمع شده اند و جایشان را قطعه ای سنگی گرفته. سنگی که همین چند شب
قبل، پسر بچه خودش را روی آن انداخته بود و می بوسید و می گفت: آقا! کمکمان کن... آقا کمکمان
کن... .
سنگی که بهترین توصیف روی آن نقش بسته از یک آیت الله...: العبــــــــد

پ.ن. خود شاهد است که اغراق نکرده ام...
۹۰/۰۲/۲۶
مشکل اینجاست که هراس نداشتم من! یعنی انقدر مطمئن بودم که جزو جهان می دانستمشان الی الابد! انگار همیشه هست و ... نعمت مجهول...