خوب می دانم اگر دیروز هم به خاطر مادرم و دلش - که بی قرار
برادر شهیدش شده بود - نبود، تا همان جا هم نمی توانستم پیش بیایم. این را نه وقتی
در خیابان، وقتی مسیر را از سمت میدان هفت تیر به سمت موزه دفاع مقدس تغییر دادم،
که وقتی سیل جمعیت را در خلاف جهت حرکتم دیدم فهمیدم.
وقتی از ابوالفضل - که تا به حال معمم ندیده بودمش - در مورد
تمام شدن ته دیگ ها! پرسیدم و گفت "اگر عجله کنی به شستن ظرف ها می رسی!"
فهمیدم، که باز هم دیر رسیدم...
وقتی فهمیدم که به جایگاه رسیدم و تشییع تمام شده و من باز
هم به میله ها چسبیده بودم؛ مثل تشییع پیکر شهدای دانشگاه تهران. با این فرق که آن
روز - آن سمت میله ها - حواسم بود که کسی داخل نشود، دیروز - سمت دیگر میله ها -
دنبال راه فراری به داخل می گشتم!
وقتی فهمیدم که باز هم جنازه ها که چه عرض کنم، تکه استخوان
ها را، بر سر دست گرفتند و به سمت قبرها بردند و من باز خشک شدم به تماشا... چه
کنم که این بار آب و خاک نبود که سرم را به گل درست کردن مشغول کنم!
هنوز نفهمیدم سرّ این همیشه دیر رسیدن را. درست مثل این که
هنوز از خودم می پرسم : جنازه من و تو را چه کس بر دوش خواهد برد...

تهران - موزه دفاع مقدس - روز شهادت حضرت فاطمة الزهرا سلام الله علیها - هفده اردی بهشت نود
دیروز، چقدر دلم اونجا بود...
می توان رفت به یک چشم پریدن تا مصر...